In “Morgh-e Sahar: Deconstructed”, Mehdi Behbudi revisits one of Iran’s most iconic songs through a humorous yet deeply reflective lens.
Using four small metal structures that resemble playful little robots, he explores themes of cultural memory, mechanical repetition, and the fragile act of remembering.
Each structure contains a hidden mechanism — a microcontroller, speaker, and stepper motor — that sets a colorful circular disc into motion. With each rotation, a glissando-like electronic tone is heard, as if the machine is searching for something lost. Occasionally, with a 10% chance, a fragment of the famous Persian song “Morgh-e Sahar” emerges — only to be forgotten moments later.
This random cycle of discovery and loss echoes the way collective memory functions: we recall fragments of our cultural past, but seldom in full.
Each of the four structures represents a fragment of the song and bears its own name:
Morgh-e Sahar (Dawn Bird), Ah-e Sharrbar (Fiery Sigh), Bolbol-e Sargashté (Wandering Nightingale), and Dahan-Laq (Loose Mouth).
The first three stand together, exchanging their sounds like a choir or a quarrel, while Dahan-Laq, placed slightly apart, frantically hums the melody from start to finish in a deep, accelerated tone — an absurd and comic eruption of uncontrolled memory.
Here, humor lies not in laughter, but in failure:
the failure of the machine to complete the melody, the failure of humans to preserve memory, and the failure of history to hold meaning intact.
Through sound, motion, and rhythm, Behboudi crafts a form of tragicomedy — a mechanical smile that forgets why it smiles.
Morgh-e Sahar: Deconstructed Construction!
Four metal stands, each measuring 30×30×80 cm, constructed from 2×2 cm iron tubing.
At the mid-height (40 cm), a black plastic platform houses a microcontroller, speaker, and stepper motor.
A colored plastic disc mounted on the motor shaft rotates clockwise and counterclockwise, generating glissando-like square-wave tones.
With a 10% probability, each rotation triggers a fragment of the song “Morgh-e Sahar”, which soon stops as the search resumes.
All four stands operate independently and randomly; one, placed farther away, plays the full melody at high speed and lower pitch — it is titled “Dahan-Laq” (Loose Mouth).
مرغ سحر: از هم گشوده
در اثر «مرغ سحر: از هم گشوده»، مهدی بهبودی با نگاهی طنزآمیز و در عین حال تأملبرانگیز، به سراغ یکی از نمادینترین تصنیفهای موسیقی ایرانی رفته است.
او با ساخت چهار سازهی فلزی کوچک که هر یک در ظاهر چون رباتی ساده و بازیگوشاند، پرسشی بنیادین را دربارهی حافظهی جمعی، فراموشی فرهنگی و نقش صدا در بازنمایی تاریخ مطرح میکند.
هر استند در دل خود سامانهای صوتی دارد: میکروکنترلر، اسپیکر، و موتوری که صفحهای رنگی را به حرکت درمیآورد. با هر چرخش، صدایی گلیساندومانند به گوش میرسد، گویی ماشین در حال جستجوی چیزی فراموششده است. تنها در ده درصد مواقع، یکی از این جستجوها به نتیجه میرسد و بخشی از ملودی معروف «مرغ سحر» شنیده میشود؛ اما بهمحض شکلگیری ملودی، سیستم آن را گم میکند و دوباره به جستجوی مکانیکی خود بازمیگردد — چرخهای از یادآوری و فراموشی، شبیه حافظهی فرهنگی جامعهای که گاه چیزی را بهیاد میآورد، اما در تکرار روزمره از دستش میدهد.
هر یک از چهار استند، بخشی از این تصنیف را بازمیسازد و بر اساس آن نام گرفته است:
«مرغ سحر»، «آه شرربار»، «بلبل سرگشته»، و «دهنلق».
سه استند نخست در کنار یکدیگرند و همچون گروهی در گفتوگو یا جدال، صداهای خود را در فضا پخش میکنند؛ در حالی که «دهنلق» کمی دورتر ایستاده است — همانند موجودی که از کنترل خارج شده، ملودی را با سرعت و تُنی بم زمزمه میکند، گویی نمیتواند جلوی خودش را بگیرد.
در این اثر، طنز نه در شوخی، بلکه در ناکامی نهفته است: ناکامی ماشین در بازسازی ملودی، ناکامی انسان در حفظ خاطره، و ناکامی تاریخ در تداوم معنا.
بهبودی با بهرهگیری از زبان صدا، حرکت و تکرار، طنزی میسازد که هم دلنشین است و هم تلخ — درست مانند لبخند یک ربات که یادش میرود چرا میخندد.
مرغ سحر: از هم گشوده
چهار استند فلزی به ابعاد ۳۰×۳۰×۸۰ سانتیمتر، ساختهشده از قوطی فلزی ۲×۲ سانتیمتر.
در میانهی هر استند، طبقهای پلاستیکی سیاه قرار دارد که درونش میکروکنترلر، اسپیکر و موتور استپر تعبیه شدهاند.
دایرهای پلاستیکی رنگی روی شفت موتور میچرخد؛ با هر چرخش، صدایی گلیساندومانند تولید میشود.
در هر بار چرخش، با احتمال ده درصد، بخشی از تصنیف «مرغ سحر» پخش میشود، سپس قطع شده و جستجوی صوتی ادامه مییابد.
چهار استند با رفتار تصادفی و مستقل عمل میکنند؛ یکی از آنها با سرعت بالا و تُنی بم، ملودی را کامل زمزمه میکند — نامش «دهنلق» است.
In Morgh-e Sahar: Deconstructed, Iranian sound artist Mehdi Behboudi constructs a dialogue between humor and melancholy, between the mechanical and the emotional, between national memory and digital amnesia.
By dismantling one of the most iconic songs in Persian history — “Morgh-e Sahar” (The Dawn Bird) — he invites us to rethink how collective memory operates in an age of automation and disconnection.
The installation consists of four metal stands, each hosting a hidden microcontroller, a small speaker, and a rotating colored disc driven by a stepper motor.
As the discs spin, they emit glissando-like square-wave tones — mechanical sighs, searching gestures. Occasionally, by chance, one of the machines recalls a fragment of the original melody. But the recollection never lasts; the machine forgets and resumes its absurd search.
This 10% probability of “remembering” transforms randomness into metaphor. Behboudi portrays a society where memory is not continuous but fragmented — where cultural recall happens sporadically, often stripped of its emotional depth.
The song Morgh-e Sahar itself, composed by Morteza Neydavoud and written by poet Mohammad-Taqi Bahar in 1927, was a cry for freedom during political repression. It carried the emotional pulse of a generation yearning for transformation.
In Behboudi’s deconstructed version, however, the revolutionary voice has been replaced by a robotic murmur: an algorithmic ghost of hope.
Each of the four machines bears a symbolic name drawn from the song’s lyrics:
Morgh-e Sahar (Dawn Bird), Ah-e Sharrbar (Fiery Sigh), Bolbol-e Sargashté (Wandering Nightingale), and Dahan-Laq (Loose Mouth).
While the first three form a fragmented choir, the fourth stands apart — erratic, uncontrollable, rapidly replaying the melody as if it cannot restrain itself. Dahan-Laq becomes a metaphor for dissonant voices in contemporary Iran: the uncontrolled speech that both resists and reproduces censorship.
On a social level, the work speaks to the condition of cultural discontinuity. Memory, once embodied through voice and transmission, is now mediated through circuits and code. The machines no longer merely perform; they inherit our memory — a memory that has become statistical, algorithmic, and prone to erasure.
The humor of the work is tragic: what once sang of liberation now stutters as digital noise. The promise of progress dissolves into a choreography of futile repetition.
Through this mechanical absurdity, Behboudi critiques the hollow optimism of technological modernity — a world where machines imitate emotion while humans forget why they feel.
Formally, the work bridges Iranian vernacular humor with the minimalist aesthetic of pop art. It resists both nostalgia and imitation. Instead, it offers a third space — where irony becomes a tool of empathy, and laughter masks despair.
In the early 20th century, satire was a political weapon; in Behboudi’s world, it has become an echo of forgetting. The robots move, sound, and “smile,” but their gestures are devoid of consciousness.
They mirror a society where repetition replaces meaning, and where collective memory survives only in glitches and probabilities.
Ultimately, Morgh-e Sahar: Deconstructed is not merely about a song — it is about the condition of remembering in an age of machines.
When a robot recalls a melody by chance, it performs our own cultural condition: we, too, remember accidentally.
در اثر «مرغ سحر: از هم گشوده»، مهدی بهبودی در میانهی طنز و تأمل، میان امر ملی و امر ماشینی، گفتوگویی میسازد که هم صدا دارد و هم سکوت؛ هم میخنداند و هم به فکر فرومیبرد. او به شکلی استعاری، تصنیف مشهور «مرغ سحر» را از هم میگشاید، قطعهقطعه میکند، و از درون این ویرانی، پرسشی بنیادین دربارهی حافظهی فرهنگی و ناتوانی ما در بازخوانی تاریخ جمعی مطرح میکند.
چهار استند فلزی، هر یک با موتوری کوچک و صفحهای رنگی، همانند رباتهایی بازیگوش در فضا پراکندهاند. آنها در ظاهر سادهاند، اما رفتاری از خود بروز میدهند که ترکیبی از شوخطبعی و بیقراری است: چرخشهای پیاپی، اصواتی شبیه گلیساندو، و گهگاه تکرار بخشی از تصنیفی که گویی در حافظهی فراموشکارشان گیر کرده است. هر بار که ملودی آشنا شنیده میشود، تنها لحظهای دوام میآورد و سپس گم میشود، گویی حافظهی مکانیکیشان دیگر توان ادامه ندارد.
بهبودی در اینجا طنز را به معنای سطحی «شوخطبعی» نمیگیرد، بلکه از آن بهعنوان ابزاری انتقادی بهره میبرد. او در بستر نمایشگاه «فکآرت» که به بازخوانی طنز مشروطه و پهلوی اول اختصاص دارد، به سراغ یکی از جدیترین نمادهای سیاسی و احساسی تاریخ موسیقی ایران میرود: تصنیف «مرغ سحر» — اثری که در دوران سرکوب سیاسی و اجتماعی سروده شد و در حافظهی مردم، همواره با مفهوم «آزادی» و «تغییر» گره خورده است.
اما در اینجا، این تصنیف دیگر به شکل کامل و باشکوه خود شنیده نمیشود؛ تکهتکه، ناقص، و درهمشکسته است. ماشینهایی بیچهره و بیاحساس تلاش میکنند آن را بازسازی کنند، اما تنها در ده درصد مواقع موفق میشوند بخشی از آن را «بهیاد آورند». این انتخاب آماریِ ۱۰٪ تصادف، خود استعارهای است از وضعیت فرهنگی امروز: ما تنها گاهی، و بهطور ناقص، یادمان میآید که چه بودهایم. حافظهی جمعی ما همواره در حال ریست شدن است؛ گویی در چرخهای بیپایان از گمکردن و یافتنِ خود گرفتار شدهایم.
بهبودی با همین سازوکار، مفاهیمی چون «نوستالژی»، «فراموشی» و «تاریخ گزینشی» را به نقد میکشد. ماشینهای او همان جامعهی ما هستند: مدام در حرکت، پرصدا، رنگی، و در ظاهر زنده، اما از درون تهی از پیوستگی معنایی.
از سوی دیگر، صدای گلیساندو — صدایی که نه ثابت است و نه دارای نت مشخص — استعارهای صوتی از لغزش معناست. در دنیای این اثر، معنا هرگز تثبیت نمیشود؛ نه در سیاست، نه در تاریخ، و نه در حافظهی شنیداری ما.
چهار استند نامهایی دارند که از دل شعر بهار برآمدهاند:
«مرغ سحر»، «آه شرربار»، «بلبل سرگشته» و «دهنلق».
سه استند نخست همچون گروهی هماهنگ اما ناقصاند؛ هربار بخشی از تصنیف را مینوازند، اما هرگز به هم نمیرسند. «دهنلق» اما در گوشهای جدا قرار گرفته است — همانند صدایی ناسازگار در جامعه، که نمیتواند سکوت کند و آنچه را باید نگه دارد، بیمحابا فاش میکند. این نامگذاری هوشمندانه، به نوعی بازتاب وضعیت فرهنگی معاصر ایران است: فاصلهی میان صداهای رسمی و غیررسمی، میان حافظهی جمعی کنترلشده و حافظهی خودجوش مردمی.
از دیدگاه اجتماعی، «مرغ سحر: از هم گشوده» روایتی است از انقطاع فرهنگی. تصنیف بهمثابه میراث مشترک، دیگر در بدن جمعی جامعه جریان ندارد، بلکه در دستگاهی بیجان بازتولید میشود. ماشینها اینجا نه تنها اجراکننده، بلکه وارثان حافظهی ما هستند — حافظهای که در منطق دیجیتال گرفتار شده و تنها در صورت تصادف بازتولید میشود.
طنز تلخ اثر در همینجاست: آنچه روزی فریاد آزادی بود، اکنون به صدای مکانیکی و تصادفی بدل شده است؛ نوعی «آزادی الگوریتمی» که از روح تهی است.
بهبودی با انتخاب فرم مینیمال و مصالح صنعتی (فلز، پلاستیک، مدار الکترونیکی)، از زیباییشناسی پاپآرت فاصله میگیرد و آن را به زبان فکاهی ایرانی پیوند میزند. در واقع، این اثر نه تقلید از طنز غربی است و نه صرفاً نوستالژی موسیقی ایرانی، بلکه تلاش برای یافتن لایهای میانی است: جایی میان شوخی و اندوه، میان حافظه و حذف، میان سنت و تکنولوژی.
اگر در دورهی مشروطه طنز بهعنوان ابزار انتقاد سیاسی ظهور کرد، در اینجا طنز بهعنوان نشانهی فراموشی سیاسی بازمیگردد. ماشینها میخندند، میچرخند، صدا تولید میکنند، اما هیچکدام نمیدانند چرا. این بیمعنایی ساختاری، بازتاب جامعهای است که در آن تکرار جایگزین معنا شده است.
اثر «مرغ سحر: از هم گشوده» در نهایت پرسشی فلسفی را پیش میکشد:
آیا حافظه در عصر دیجیتال هنوز انسانی است؟
وقتی رباتی میتواند با ۱۰ درصد احتمال بخشی از یک خاطرهی جمعی را به یاد بیاورد، آیا ما هنوز از او متفاوتیم؟